داستان آموزنده: اکسیژن خیالی!

داستان آموزنده اکسیژن خیالی مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند…؛ پنجره های اتاق باز نمی شد. نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی توانست آن را باز کند. با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کرد و سراسر شب را راحت […]

The post داستان آموزنده: اکسیژن خیالی! appeared first on جذاب.

داستان آموزنده اکسیژن خیالی

داستان آموزنده اکسیژن خیالی

مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند…؛

پنجره های اتاق باز نمی شد.

نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی توانست آن را باز کند.

با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کرد و سراسر شب را راحت خوابید.

صبح روز بعد فهمید که شیشه کمد کتابخانه را شکسته است و همه شب، پنجره بسته بوده است…!

” او تنها با فکر اکسیژن، اکسیژن لازم را به خود رسانده بود…!!!”

افکار از جنس انرژی اند و انرژی، کار انجام می دهد…

 

 

The post داستان آموزنده: اکسیژن خیالی! appeared first on جذاب.

داستان جالب «انسان بزرگ»

داستان جالب «انسان بزرگ» روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود. پس از ساعتی او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن […]

The post داستان جالب «انسان بزرگ» appeared first on جذاب.

 داستان جالب «انسان بزرگ»

داستان جالب «انسان بزرگ»

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.

پس از ساعتی او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود.

زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می گوید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.

دو ونسنزو تحت تاثیر حرف های زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.

یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد بلکه ازدواج هم نکرده او شما را فریب داده.

دوست عزیز دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟

بله کاملا همینطور است.

دو ونسزو می گوید : در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.

 

 

 

The post داستان جالب «انسان بزرگ» appeared first on جذاب.

داستان آموزنده «ارزش انسان»

داستان آموزنده «ارزش انسان» يک سخنران معروف در مجلسي که دوصد نفر در آن حضور داشتند، 20 دالر را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه کسي مايل است اين پول را داشته باشد؟   دست همه حاضرين بالا رفت.   سخنران گفت: بسيار خوب، من اين پول را به يکي از شما خواهم داد ولي قبل […]

The post داستان آموزنده «ارزش انسان» appeared first on جذاب.

داستانهای آموزنده,داستانهای جذاب

داستان آموزنده «ارزش انسان»

يک سخنران معروف در مجلسي که دوصد نفر در آن حضور داشتند، ۲۰ دالر را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه کسي مايل است اين پول را داشته باشد؟   دست همه حاضرين بالا رفت.   سخنران گفت: بسيار خوب، من اين پول را به يکي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخواهم کاري بکنم.

و سپس در برابر نگاه‏هاي متعجب، پول را هر طور که توانست با دست خود مالید تا که پول دیگه خیلی کهنه شده بود و باز پرسيد: چه کسي هنوز مايل است اين پول را داشته باشد؟و باز دستهاي حاضرين بالا رفت.   اين بار مرد، این پول کهنه شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روي زمين کشيد. بعد پول را برداشت و پرسيد: خوب، حالا چه کسي حاضر است صاحب اين اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.

سخنران گفت: دوستان، با اين بلاهايي که من سر این پول آوردم، از ارزش این پول چيزي کم نشد و همه شما خواهان آن هستيد. و ادامه داد: در زندگي واقعي هم همين‏طور است، ما در بسياري موارد با تصميماتي که ميگيريم يا با مشکلاتي که رو به‏ رو ميشويم، خم ميشويم، خاک‏آلود ميشويم و احساس ميکنيم که ديگر ارزش نداريم، ولي اينگونه نيست و صرف‏ نظر از اينکه چه بلايي سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم و هنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند، آدم با ارزشي هستيم.

 

The post داستان آموزنده «ارزش انسان» appeared first on جذاب.

داستان کوتاه و آموزنده حضرت داود علیه السلام و زن بیوه نیازمند

داستان کوتاه و آموزنده حضرت داود علیه السلام و زن بیوه نیازمند داستان زیبای حضرت داوود علیه السلام زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت : اى پیامبر…

نوشته داستان کوتاه و آموزنده حضرت داود علیه السلام و زن بیوه نیازمند اولین بار در نمکستان پدیدار شد.

داستان کوتاه و آموزنده حضرت داود علیه السلام و زن بیوه نیازمند

داستان کوتاه حضرت داود و زن نیازمند,داستان حضرت داود و زن بیوه,ماجرای حضرت داود علیه السلام

داستان زیبای حضرت داوود علیه السلام

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان http://namakstan.net/

زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

داوود (ع) فرمود : خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند سپس فرمود : مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم ریسندگى مى کنم ، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم

و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم

ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .

هنوز سخن زن تمام نشده بود که … در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد

ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند  : این پولها را به مستحقش بدهید.

حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟

عرض کردند : ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم

ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم

و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار بپردازیم

و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى.

حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟

سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است.

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان http://namakstan.net/

داستان کوتاه و آموزنده حضرت داود علیه السلام و زن بیوه نیازمند

نوشته داستان کوتاه و آموزنده حضرت داود علیه السلام و زن بیوه نیازمند اولین بار در نمکستان پدیدار شد.

داستان کوتاه جالب و خواندنی عاقبت پزشک طماع

داستان کوتاه جالب و خواندنی عاقبت پزشک طماع داستان زیبا و آموزند پزشک طماع پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودکی زخمی و خون آلوده را در آغوش داشت با…

نوشته داستان کوتاه جالب و خواندنی عاقبت پزشک طماع اولین بار در نمکستان پدیدار شد.

داستان کوتاه جالب و خواندنی عاقبت پزشک طماع

داستان

داستان زیبا و آموزند پزشک طماع

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان http://namakstan.net/

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودکی زخمی و خون آلوده را در آغوش داشت

با سرعت وارد بیمارستان شد

و به پرستار گفت : خواهش می کنم به داد این بچه برسید

ماشین بهش زد و فرار کرد …

پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو قبل از بستری و عمل پرداخت کنید

پیرمرد : اما من پولی ندارم حتی پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم

خواهش می کنم عملش کنید من پول رو تا شب فراهم می کنم و براتون میارم

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت : این قانون بیمارستانه اول پول بعد عمل … باید پول قبل از عمل پرداخت بشه

صبح روز بعد همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروز می اندیشید

واقعا پول اینقدر با ارزشه … ؟

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان http://namakstan.net/

داستان کوتاه جالب و خواندنی عاقبت پزشک طماع

نوشته داستان کوتاه جالب و خواندنی عاقبت پزشک طماع اولین بار در نمکستان پدیدار شد.